شبانه
شبانه
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
كوچه به كوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا كه شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه می كنه
موی پریشون . . .
۲
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اون جا كه شبا
یكه و تنها
تكدرخت بید
شاد و پرامید
می كنه به ناز
دستشو دراز
كه یه ستاره
بچكه مث
یه چیكه بارون
به جای میوه ش
نوك یه شاخه ش
بشه آویزون . . .
۳
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بیرون،
می بره اون جا
كه شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می كشن
تو خیابونا
سر میدونا:
عمو یادگار! »
مرد كینه دار!
مستی یا هشیار
«؟ خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سر اون كوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد . . .
از احمد شاملو با اجرای فرهاد
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
شاملو ،
فرهاد ،
شبانه ،
شعر ،
ترانه ،
الف بامداد ،
احمد شاملو ،
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول ... که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یکدگر ویرانه می کردم
.................................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه ... چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم
................................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده است صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
................................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم ... نه گوش از جهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره ، پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه ی صد دانه می کردم
................................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم
................................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
به گرئ شمع سوزان دل عشاق سرگردان ...
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
................................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نا به جایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
...............................
عجب صبری خدا دارد ... اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم
..............................
عجب صبری خدا دارد ... چرا من جای او باشم ، همین بهتر که خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد !
و گرنه من جای او چو بودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم !
عجب صبری خدارد ... عجب صبری خدا دارد
رحیم معینی کرمانشاهی
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
عجب صبری خدا دارد ،
رحیم معینی کرمانشاهی ،
معینی کرمانشاهی ،
شعر ،
ترانه ،
یک با یک برابر نیست !
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ...
........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ...
و آن یک ... گوشه ای دیگر
جوانان را ورق می زد ...
برای آنکه بیخود ... های و هوی می کرد و ... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ...
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
(( یک با یک برابر هست ... ))
از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ... آیا باز ... یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهوشی بود و ... سوالی سخت ... !
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ...! ؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت
بالا بود ...
و آن سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ...
این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم : یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ...؟
یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق خم می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود ...
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر . . . نیست
از
خسرو گلسرخی
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
خسرو ،
گلسرخی ،
خسرو گلسرخی ،
یک با یک برابر نیست ،
شعر ،
مردگان
اشک کان... بیا جنازه کنار بکشیم
...بلابکارت...
پسری با پیراهن گل گل خونی...
از بام افتاد...
زنی له شده... با ماشین
شاهرگ اینجا...دریده
دختر شیون کن... پدرت
گربه بی سر جان دارد
...هنوز...
لاله هموفیلی...سفید
یکی از شوهرش...
چاقو کادو گرفته
مردی از گوشت تن ...خورد...خوردنش
اشکان چرا کمک...
اشک...؟
اشک قلم... تیر بارانش کرده
اشکان...چرا خونت شراب سرخ شده؟
دستی پایم را گرفت
کمک ... کمک
دختری باکره... سمه پاکی خورده
برادرم...در فکر اوج آتش گرفت
پیرزنی از پشت پنجره ی...فکر
عزراییل خواب میبیند
آخ دیگر توان ندارم
دود آخرین سیگار وینستون...بر سرم...آوار
هجوم کلمات اشکان به گوشم فحش میداد
آر...ین!!
:چیه
باران میاد ...پاشو بریم
نوزدهمین سیگار...تمام
فندکم...نقش زمین
نگاهم...بالا
از قدم های موحش و ترسناک
از صدای بوم ...بومه ...
پسری با
پی...را...ه
کلاغ بیمحل
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
مردگان ،
شعر ،
شعر نو ،
شعر عریان ،
کالغ بیمحل ،
جنگ چشم
صبح,تیر های نور
به دروازه ی پلک میزند...
میسوزاندش...
مژه...
این سرباز پیر یکدست
سینه سپر میکنند...
برای تیر
لشگر ابرو در راه است
اما ... دیر
وآخر شهر چشم ... باز
چه غنایمی...
اشک...
غم...
خون...
کلاغ بیمحل
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
جنگ چشم ،
شعر ،
شعر نو ،
شعر عریان ،
کلاغ بیمحل ،
سرطان
سرطانم فکر
فکرم...سرطان
غده هایی که خیال عفوت ندارد
هی!...
خیال نفس کشیدن...
به سرابی بدون نیلوفر ...
داری؟
هی باتو ام...
سردی؟
توکه آرام برهنه شدی
میدانی!
زندگی بدون تو, سراب با نیلوفر
به دریا میزنیم هردو باهم
ماهیان به حالمان شن میبارند...
به ساحل تک درخت سراب
مرگ میسراییم
کلاغ بیمحل
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
شعر ،
شعر نو ،
شعر عریان ،
کلاغ بیمحل ،
سرطان ،
رهگذر
و به آن کودک توپ به دست نگاه میکنی
و من رهگذری ساده ام
که هر روز میگذرم...
و تو با خودت میگویی... عجب عابر
...بیکاری
و چشمان درشتت را سو یم میکشی
و من بی اعتنا میروم
شاید لحظه ای مرددم میکند
که پول سنگکی را ندادم.... بر میگردم
تو اینبار طره ی موهایت را.... میزنی شانه
و فریاد نورهایی از میانشان پیداست
عاشقم میسازد...
که مبادا هوا ابریست...
ای وای چترم...
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
سیگاری
سیگاریم...
مارکم هیچ
زیرسیگاریم پره پر...
برف سیاه بوی دل مرده ...
محضر خانه 23...
روی تپه های پشت پارک...
تزریق... توهم
آه دو ساعت اشک
دوساعت غم
آخرش هم ...
با شما دوستان
کلاغ بیمحل
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
سیگاری ،
شعر ،
شعر نو ،
شعر عریان ،
کلاغ بیمحل ،
کوچه
کوچه های باریک,
می گذشتند از کنارم
کوچه ها, تاریک
تاریک چون رد پای آبی کثیف... روی دیوار
پسرکی اینجا, پاییز میچید و...
به جیب دفتر میگذاشت
دفتری با بوی سیگار...
سیگار قدیمی
از لا به لای بند های کفش پاره...
به دنبال شصت گلی میگشت
سوسکها بزرگ ترین شاهدان منند
شاهدانم را نکشید.
کلاغ بیمحل
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
شعر عریان ،
شعر ،
کلاغ بیمحل ،
کوچه ،
عر نو ،
برف
حقیقت پنهان میشود ... تو...
خواهشا بخند
لبخندت غول ترین قله ی غم را فتح می کند
لطفا بخند...
پرچم شاهکارت نمایان است.
به رنگ چشمهایت
برف از تو جان گرفت
وقتی در شب برهنه
تاریک
وجودت کلبه را درخشان کرد
کوران باهم دیدند ... تو چه کردی
پریشانش کن ... تا بهمن بیاید
سپیدم کن...
بیا!... سپیدم کن
خراباتم امشب
سردم... بیا فوتم کن...
بکش ... بکش
مرا در آغوش ببر
تمامم کن سپیدم کن
آی سپیده... برفم کن
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
لیلا
خدای من ، خدای خوب و مهربان من و قبل کوچکم دوست داریم
روی تاب خاطرات بچگی کنیم به دور از سیلی و فحش باغبان
لیلا ... کجا می روی لیلا بدون من
ها ... نرو اینبار را نرو ... با من بمان
و بعد ...
های های بلند می خندیم ... هی اشک شوق گونه را تر می کند
همیشه مادرم فکر می کرد گریه کرده ام ... لیلا ...
آنشب که د رخواب بودم نامت ورد زبانم بود
پدرم زنش را دستی کوبید و گفت :
ببین چه می گوید ... لیلا کیست ؟
نکند مخش را زده اند !
اصلا مگر اینجا دزد دارد ؟!!
من بدور از چشم باغبان هی هول می دهم ...
گل می دهم ...
دزدکی گونه را نوازش می دهم !!
توی می خندی های های بلند بلند می خندیم
هی اشک شوق گونه را تر می کند
گواه من بالش ترم است
لیلا ... لیلا ...
تو کلاس چندمی لیلا ... یعنی چند سال دیگر کلاس چندمی ؟!
چه کیف خوشگلی ... آلیسه ؟! ...
منم دارم فوتبالیستا!!!
دیروز که تو کوچه نبودی ... سگ شدم دلم گرفت
یه گوشه نشستم ... پریدم به بچه ها !!!
راستی چشات چه جادویی دارند از دور که آروم میدی کنار پرده ها را ...
چه سلیقه ای ... به به ... هی به خودم دادم این دلخوشی ها را
نه لیلا ... نه لیلا ...
مگذار این نقطه چین ها فریاد کشند
هنوز تفنگ آب پاشم پر آب است ...
لیلا ...
بیا با هم خیس کنیم خاطرات را
حضور تو گرم می کند لحظه ها را ...
اگر به من باشد دنیا را ...
آه لیلا ...
دستی به شانه ام خورد و باز ...
بچه ای که می گفت کجایی بابا ... !!!
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
من با آنجایتان کار دارم!
من با آنجایتان کار دارم !
دستتان را کمی بالا ببرید
روی شقیقه هفت تیر کنید ... بعد شلیک !!
ار خون پاشیده برسقف
پیداست
عده ای بیهوده ماشه را کشیده اند !!
من با آنجایتان کار دارم!
پایتان را آرام روی چمن خاطرات
بگذارید
مبادا ... له ... کنید
هنوز یک نقره لابه لای برپی نفس می کشد
آرام نزدیک شوید
من با آنجایتان کار دارم !!!
زوزه تیغ سردی ؟! بجا مانده یا نه !؟!
یاد یاران با وفا گرامی باد ...
دزدان همه خوابند امشب ... هدیه ای دارم برایت ... یا نه !؟!
من با آنجایتان کار دارم
آنجا که به لب آتش شد .
زنی در گوشه ای نشست ... پیپ به دست شوهرش داد
که با هر پوک آن لیلی از ایوان بی خواب می شود .
من با آنجایتان کار دارم
آن روز دختری
به بام کبوترها دست برد
عابری بی کار ... در فکر ...
جوجه هایم را چه کس برد ؟!!
این جا شعر دفن آرزوهاست
آخرین باد پیچید در باغ ...
گرگ کلاس اولم می گفت
گرداب آرزوها اینجاست !
من با گربه ها کار دارم ؟!
آنکه قصه ای دوباره بنویسد ...
من با قصه ها دعوا دارم ...
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
حافظ و شبهات پیروی وی از « مهر آیینی »
مقدمه :
محمد گلندام، نخستین جامع دیوان حافظ و دوست و همدرس او ، در مقدمۀ دیوان حافظ ، نام و عنوانهای او را چنین آوردهاست : مولاناالاعظم، المرحومالشهید، مفخرالعلماء، استاد نحاریرالادباء، شمسالمله والدین، محمد حافظ شیرازی. او همواره از حافظ به عنوان شهید یاد کرده و این شبهه را ایجاد می کند که شاید حافظ در پی فتوای فقها به قتل رسیده باشد!
در كتاب عرفات العاشقین ، نوشته ی امیرتقی الدین ، می خوانیم:
آنگاه كه ماموران حكومت در پی فتوای فقها و حكم قوه ی قضاییه به خانه ی حافظ حمله نمودند تا وی را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانۀ حافظ ، تمامی آثار و نوشته های وی را در چاه ریختند تا به دست ماموران نیفتد.
شمس الدین محمد حافظ شیرازی كه در كودكی کل قرآن را حفظ نموده بود ، آوازه اش سرتاسر ایران و آسیای میانه و هندوستان را در نوردید وی در كودكی علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در یك نانوا یی كار می كرد و به كار خمیر گیری مشغول بود. حافظ از همان نوجوانی به عنوان « رند شیراز » معروف شد و این به خاطر نبوغ و دانش بی پایان وی در علوم مختلف بود. « رند » در لغت به معنای هوشیار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسیار بوده و بمعنای عرفانی آنکه با روشن بینی و ذکاوت ، ریاکاران و سالوسان را چنانکه هستند بشناسد و شخصی است که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش در سلامت باشد . بنابر این باید بلندترین و باشكوهترین مضمون شعر حافظ را در مبارزه با تزویر و ریاكاری و كاربرد مفهوم « رندی» او دانست كه به شعر و اندیشۀ او جایگاهی ویژه میدهد.
استقبال مردم و خردمندان از غزلیات حافظ در سراسر جهان پارسی زبان آن دوران از هند تا ایران و عراق موجب بروز حسادت ملاها و فقها علیه حافظ می شود و آنها را به جایی می كشاند که از هر بیت و غزل او سندی بیابند برای محكوم كردن و تكفیر « رند شیراز» .
از سویی دیگر حافظ نیز بیش از پیش به نادانی ، تزویر و بی مایه بودن افكار فقها پی میبرد و كم كم از آنها و اندیشه های آنها جدا می شود و در غزلیات خود به افشای آنها می پرداخت:
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم كه دگر گوش به تزویر كنم
حافظا می خور و رندی كن و خوش باش ولی / دام تزویر نكن چون دگران قرآن را
همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقاید فقها ی دوران خود جدا و دور می شد ، به سوی یك اندیشۀ جایگزین نیز نزدیك میشود و در سروده های خود اعتراف می كند كه در ابتدا از حقایق آگاه نبوده است تا اینكه در پی آشنایی با اندیشه های دیگر، درِ معنی بر او گشوده می شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود / در مكتب غم تو چنین نكته دان شدم
آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شد / كز ساكنان درگه « پیر مغان» شدم
در پی توطئه های ملایان ، بارها و بارها حافظ از شیراز رانده شد و او را تبعید نمودند:
گر ازین منزل غربت بسوی خانه روم / دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعید ، باز اعترافات رند شیراز در غزل های وی متبلور میشود:
گر مسلمانی از این است كه حافظ دارد / وای اگراز پس امروز بود فردایی
حافظ گرایش و احترام عمیقی به مذهب باستانی مان یعنی « مهر آیینی » داشته و دین زرتشتیان را تأیید کرده است . چنانکه در غزلیات بسیاری وفاداری خود را به « پیر مغان » و « آیین مهر» اعلام کرده است :
جام می ، گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی ازاهل جهان پاك دلی بگزینم
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند / كه مكدر شود آیینه ی « مهر آیینم »
« مُغ » در لغت به مرد روحانی زرتشتی ، و یا پیشوای آیین اوستا گفته می شود و پیر مُغان به معنی بزرگ مُغان است و در اصطلاح عرفا مرشد کامل را گویند که راه سلوک را پیموده و به شهود ، توحید را دریافته است .
در این ابیات حافظ صریحأ اعتراف می كند كه آیین و دین « میترایی » یا همان آیین مهر را نیز می پذیرد .
و اما اسناد میترایی بودن حافظ و پیرو پیر مغان بودن وی در لابه لای غزلیات او با صراحتی ویژه به چشم می خورد:
بنده ی پیر خراباتم كه لطفش دائم است / ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
چل سال پیش رفت كه من لاف می زنم / كز چاكران پیر مغان كمترین منم
منم كه گوشۀ میخانه خانقاه من است / دعای پیرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است / من ترك خاكبوسی این در نمیكنم
گرمدد خواستم از پیرمغان عیب مكن / شیخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مرید پیرمغانم زمن مرنج ای شیخ / چرا كه وعده تو كردی و او بجا آورد
و در جایی دیگر می گوید:
در خرابات مغان نور خدا می بینم / این عجب بین كه چه نوری ز كجا میبینم
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند / كه آتشی كه نمیرد همیشه در دل ماست
هرچند آیین توحیدی اوستا یكی از چهار دینی است كه قرآن آن را پذیرفته و پیروان این چهار آیین در ممالك اسلامی می بایست امنیت داشته باشند ، اما بخشی از فقها و روحانیون همواره در طول تاریخ ، انسانهای آزاده و فرهیختۀ بسیاری را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتی حافظ را كه خداپرست بوده است نیز شامل این اتهامات دانسته و شاید وی را نیز چون یکی دیگر از پیشوایان راه حق در پی حكم روحانیون به قتل رسانده باشند و به مرگ طبیعی وفات نیافته باشد .
حافظ که به « لسان الغیب » شهرت دارد ، همۀ ادیان توحیدی را تأیید میکرد و دین و آیین او کیهانی و فراملیّتی بود بهمین خاطر است که تمامی مردمان جهان درهر دین و مسلکی حافظ را می پذیرند و او را از خود میدانند .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند
مراد حافظ در این بیت ، ستیزه و پیکار بیهودۀ هفتاد و دو فرقۀ منشعب از اسلام است که به سبب تعصب و نادانی از یگانه راه حقیقی ، به تفرقه و تشتت و خرافات روی آوردند و متفرق شدند . این بیت تلمیحی دارد به حدیث نبوی : استفرق امتی علی ثلثه و سبعین فرقه ، الناجی منها واحد . یعنی امتان من بعد از من هفتاد و دو فرقه شوند و رستگار از ایشان یک گروه باشند ( جوامع الحکایات عوفی ) .
چنانچه برخی از مورخین نوشته اند و از غزلیات حافظ برداشت می شود ، گویا در نوجوانی عاشق دختری به نام « شاخِ نبات » می شود كه دختر پیش نمازِ محل بوده است ولی بسبب فقر و نداری ناکام بوده و توفیق وصلت یار نمی یابد. در این هنگامۀ عاشقی ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرایی شکوفا میشود . برخی نیز شاخنبات را معشوق معنوی و روحانی، عدهای نیز شاخنبات را استعارهای از قریحۀ شاعری و گروهی دیگر استعاره از كلك و قلم دانستهاند.
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد *** اجر صبریست کز آن شاخ نبات ام دادند
البته سند تاریخی و دلیل محکمی بر اینکه نام محبوب وی « شاخ نبات » بوده ، در دست نیست . خواجه تا اواسط عمر خویش مجرد مانده و به دلائلی که شاید فقر و نداری بوده است ازدواج ننموده است. سپس با دختری وصلت نمود و از این ازدواج بسیار شاد و خرسند بوده است . در این باره ، اشعار زیر شاهد خوبی بر این مدعاست:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم / هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
مر در خانه سـروی هـست کـاندر سـایۀ قدش / فراغ از سـرو بستانیّ و شمشاد چمن دارم
در نهانخانۀ حشرت ، صنمی خوش دارم / کز سرِ زلف و رخش نعل در آتش دارم عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند / وین همه منصب از آن حورِ پری وش دارم
شرابی خوشگذارم هست و یاری چون نگارم هست / ندارد یاری چنین عیشی که من دارم
ولی روزگار با روح لطیف و سراسر نوازشگر وی سر جنگ داشته بطوریکه از گفتارش بر می آید همسر از جان عزیزترش بیمار گشته و ناگهان رخت از این جهان بربست و راه سرای باقی در پیش گرفت:
آن یــار کــزو خــانۀ مــا جـــای پــری بــود / سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت : فروکش کنم این شهر به بویش / بیچاره نـدانـسـت که یارش سفری بود
حافظ در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سرتاسر ایران و جهان دست یافت و اشعار او حتی به مناطق دور دست جهان راه یافت . وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان سلسلۀ بهمنی هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. ولی تنها دعوت محمود شاه بهمنی و وزیرش ( میر فیض الله انجو ) را پذیرفت و عزم آن سرزمین کرد ولی چون به بندرهرمز رسید و سوار کشتی محمود شاهی كه از دكن آمده بود، نشست طوفانی مهیب در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا سازد از این رو از مسافرت منصرف گشت و این غزل را به میرفیضالله انجو فرستاد و به شیراز بازگشت:
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درج است / کلاهی دلکش است اما به ترکِ سر نمی ارزد چه آسان مینمود اول غم دریا ببوی سود / غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد ترا آن به که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی / که شادیّ جهانگیری ، غمِ لشکر نمی ارزد
ولی فرزند خود بنام « رود » را عازم هندوستان ساخت . « رود » در شهر برهان پور هندوستان که پایگاه و مرکز علمی و تجاری هند و محل تجمع و تعلیم بزرگترین علما وعرفای مشرق زمین ( نظیر منصور حلاج ) بود ، به تحصیل و فراگیری علوم مختلفه مشغول بوده است ، که طی حادثه ای قربانی میشود! ( برهان پور هند در مقام مقایسه هم طراز شهر قونیه در ترکیه است . قونیه عرفای بزرگی چون سلطان العلما ، مولانا و ... را در خود جای داده است ) . طبق مندرجات مرآت الصفا ، خواجه دو فرزند داشت که یکی را در کودکی و دیگری را که « رود » ملقب به شاه نعمان نامیده می شده در عنفوان جوانی از دست داده است . وی در سفری به هندوستان مریض و بیمار گشت و همان جا فوت کرد. او را در شهر برهان پور در نزدیکی قلعۀ اسیر خاکش کردند. گویند حافظ بسیار پریشان بود و می گوید:
بلبلی خون دلی خورد و گلی حـاصـل کرد / باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی را به هوای شکرش دل خوش بود / ناگهان سـیل فـنـا نـقـش اَمَـل باطل کرد
و یا :
دلا دیـدی كه آن فـرزانه فـرزند / چه دید اندر خم این طاق رنگین بـهجای لوح سیمین در كنـارش / فلك بر سر نهـادش لـوح سیمین
مرگ فرزند گرامی ، چنان حافظ را غرق اندوه و ملالت نمود که همواره در تأثر و تألم بود چنانکه در غزل 54 خویش چنین آورده است :
ز گریه ، مردم چشمم نشسته در خون است / ببین که در طلبت حال مردمان چون است
.............
از آندمی که ز چشمم برفت ،« رود » عزیز / کنارِ دامن من ، همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار ، که از اختیار بیرون است
.............
دکتر خطیب رهبر در معنی این غزل آورده است : مردمک دیدۀ من از زاری بسیار در خون دل فرو رفته است / بنگر که در جستجوی وصال تو حال مردم عاشق چگونه است / از آن لحظه که فرزند گرامی من از جهان در گذشت / از بر و دامنم سیل سرشک چون رود جیحون روان گشته است / خاطر غمزده را به میل خود شاد نتوانم کرد / چه این کار در حد و توان من نیست . ( ص 77و 78 – دیوان غزلیات حافظ ، به کوشش خطیب رهبر )
همچنین در غزل 404 خویش آورده است :
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم / مادر دهر ندارد پسری بهتر از این
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس / بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این
در مورد تاریخ وفات « رود » ، حافظ در قطعات خویش ( قطعه 31 ) چنین سروده است :
آن میوۀ بهشتی کامد بدستت ای جان / در دل چرا نکشتی ، از دست چون بهشتی
تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند / سر جمله اش فرو خوان از « میوۀ بهشتی »
جمع ابجدی دو کلمۀ « میوۀ بهشتی » عدد 778 میشود و نشان میدهد حادثۀ مرگ « رود » فرزند جوان حافظ در سال 778 هجری قمری بوده است یعنی در سن 52 سالگی حافظ .
778 = ی ( 10 ) + ت ( 400 ) + ش ( 300 ) + ه ( 5 ) + ب ( 2 ) + ه ( 5 ) + و ( 6 ) + ی ( 10 ) + م ( 40 )
در مورد حروف ابجد : ترتیب و ترکیب قدیم حروف الفبای عربی که عبارت است از « ا ب ج د ه و ز ....... » برای هر یک از این حروف عددی معین کرده اند بنام حساب ابجد یا حساب جمل . حساب ابجد در اشعار فارسی برای ساختن مادۀ تاریخ بکار می رود و قاعده اش آنست که حروف کلمه یا مصراعی را که ماده تاریخ در آن گنجانیده شده تجزیه می کنند و اعدادی را که مخصوص آن حروف است زیر هم می نویسند و جمع می بندند. از حاصل جمع آنها ، تاریخی که منظور شاعر بوده است بدست می آید ( فرهنگ عمید ، ص 64 )
اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور جهانگشا به ایران و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریدۀ مردم آن دیار چندین مناره ساخت، روبه سوی شیراز نهاد. البته در زمان فتح شیراز توسط تیمور لنگ ، حافظ در قید حیات نبوده است هر چند تیمور در کتاب معروف خود بنام « منم تیمور جهانگشا » به دروغ ادعای ملاقات و مصاحبت با حافظ را نموده است .
مرگ حافظ در سال 791 هجری قمری روی داده است مریدان و ارادتمندان حافظ در نظر داشتند او را در « خاک مصلّی » که آرامگاه مسلمین و منطقه ای بسیار زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی بدانجا داشت به خاک بسپارند گویند که در آن دوران تفریحگاههای زیادی بوده است که زیباترین آنها خاک مصلی بوده است. حتی سعدی نیز به آن اشاراتی کرده است. خواجه بارها در اشعارش به خاک مصلی ( گلگشت مصلی ) اشاره داشته که نشانه ی عشق فراوان وی به این مکان بوده است ولی متعصبان و دشمنان افکار آزاداندیشانه و ناب حافظ مانع گشتند و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفر وی دانسته و مانع از تشییع جنازه و دفن حافظ به آیین مسلمانان شدند حتی پیشنماز و ملایان صاحب نفوذ از برگزاری نماز میّت بر جنازۀ آن بزرگوار ممانعت نموده و او را از پیروان آیین زرتشت نامیدند . در نهایت در مشاجره ای که بین مریدان و مخالفان در گرفت قرار بر آن شد تا تفأل به دیوان خواجه نموده و داوری را به اشعار وی واگذارند. پس از باز کردن دیوان غزلیات این بیت شاهد آمد:
قدیم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / که گرچه غرق گناه است ، می رود به بهشت
بدین ترتیب دشمنان حافظ از مخالفت با برگزاری نماز میت و تشییع جنازه دست کشیدند و بر جنازه ، نماز میّت گزارده شد ولی از خاکسپاری در خاک مصلی ممانعت بعمل آمد تا اینکه « محمد گل اندام » فی البداهه دوبیتی زیر را به مناسبت مادۀ وفات حافظ سرود :
چراغ اهل معنا ، خواجه حافظ /// که شمعی بود از نور تجلّی
چو در خاک مصلی یافت منزل /// بجو تاریخش از « خاک مصلی »
اتفاقأ جمع ابجدی دو کلمۀ « خاک مصلی » عدد 791 میشود و نشان از اصابت معجزه سان تاریخ وفات وی با خاک مصلی داشت .
791 = ی ( 10 ) + ل ( 30 ) + ص ( 90 ) + م ( 40 ) + ک ( 20 ) + ا ( 1 ) + خ ( 600 )
آنگاه که محمد گل اندام دوبیتی فوق را سرود و به مطابقت سال وفات وی با خاک مصلی اشاره نمود، بهت وحیرت همگان از جمله مخالفان سرسخت خواجه را برانگیخت و با خاکسپاری جنازۀ وی در گورستان مسلمین ( خاک مصلی* ) رضایت دادند و حافظ را اهل بهشت اش خواندند .
از حافظ عزیزی نقش
MyDocument.Ir
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
حافظ ،
رند ،
عارف ،
فقیه ،
فقها ،
زاهد ،
شعر ،
غزل ،
عارفانه ،
عاشقانه ،
شمس الدین محمد ،
شیراز ،
شیرازی ،
گلندام ،
شاخ نبات ،
شهید ،
احمد شاملو

الف.بامداد شاعر و نویسنده ایرانی که عنوان شاعر آزادی ایران را به دوش می کشد . در سال 1304 در تهران متولد شد و پس از 65 سال زندگی آزاده در سال 1379 در کرج چشم از دنیا فرو بست .
شاملو در طول زندگی خود در زمینه های زیادی از جمله ترجمه و تحقیق هم فعالیت داشت . اما عمده شهرت او در شعر است .
شاملو باعث به وجود آوردن سبک جدید شعری به نام شعر سپید شد و به عقیده بسیاری تنها شاعر موفق در شعرهای منثور است.
کتاب کوچه یکی دیگر از اثرهای عظیم شاملو است که بزرگترین پژوهش در زمینه فرهنگ عامیانه مردم ایران می باشد .
آثار شاملو به زبان های سوئدی . فنلاندی . آلمانی . فرانسوی . اسپانیایی . روسی . انگلیسی و ژاپنی و ارمنی و ترکی و هلندی و رومانیایی ترجمه شده است.

آثار او :
کتاب کوچه با همکاری آیدا ( که هنوز به طور کامل منتشر نشده است )
دفتر شعرهای: آهن ها و احساس ها . قطعنامه . آهنگ های فراموش شده . بیست و سه . هوای تازه .باغ آینه . لحظه ها و همیشه . آیدا درخت و خنجر و خاطره . آیدا در آینه . ققنوس در باران . مرثیه های خاک . شکفتن در مه . دشنه در دیس . ابراهیم در آتش . ترانه های کوچک غربت . مدایح بی صله . در آستانه . حدیث بی قراری ماهان .
ترجمه شعرهای : غزل غزلهای سلیمان . هم چون کوچه ای بی انتها . هایکو . سیاه همچون اعماق آفریقای خودم . ترانه های میهن تلخ . ترانه شرقی و اشعار دیگر . سکوت سرشار از ناگفته هاست . چیدن سپیده دم.
داستان . رمان و فیلمنامه : داستان زن پشت در مفرغی . زیر خیمه گرگرفته ی شب . درها و دیوار بزرگ چین .میراث .
ترجمه داستان ها : نایب اول. پسران مردی که قلبش از سنگ بود . لئون مورن کشیش . برزخ . زنگاره . افسانه های هفتاد و دو ملت. پابرهنه ها . 81490 . قصه های بابام . دماغ . افسانه های کوچک چینی . دست به دست . زهرخند . لبخند تلخ . مرگ کسب و کار من است . شازده کوچولو . سربازی از دوران سپری شده . دن آرام. بگذار سخن بگویم . عیسایی دیکر ، یهودایی دیگر . گیل گمش .
ترجمه نمایش نامه : درخت سیزدهم . سی زیف و مرگ . مفتخورها . نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر . خانه برنارد آلبا ، عروسی خون .
همچنین حافظ شیراز که کاملا جنجالی شد و بعد از انقلاب بدون مقدمه شاملو چاپ شد . افسانه های هفت گنبد نظامی گنجوی و ترانه ها ( رباعیات ابوالسعید ابوالخیر و بابا طاهر و خیام )
کارگردانی فیلم های : پاوه ، شهری از سنگ و آناقلیج داماد می شود.
او هم چنین آثاری برای کودکان نوشته است و در نشریات بسیاری هم فعالیت داشته است . هم چنین فعالیت های دیگری در رادیو و سینما داشته است .

اطلاعات بیشتر و بهتری رو می تونید از سایت اصلی شاملو ببینید که البته ف.ل.ت.ر.ه و باید از و.ی..پ.ی..ا.ن یا پ.ر.و.ک.س.ی استفاده کنید :
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برچسب ها:
شاملو ،
کوچه ،
آیدا ،
الف.بامداد ،
بامداد ،
احمد شاملو ،
حافظ ،
خیام ،
باباطاهر ،
شعر ،
شعر سپید ،
ترجمه ،
داستان ،
فرهنگ مردم ،
تبلیغات 