دوشنبه 29 آذر 1389
رهگذر
تورا میبینم که نشستی لب پنجره ی خویش
و به آن کودک توپ به دست نگاه میکنی
و من رهگذری ساده ام
که هر روز میگذرم...
و تو با خودت میگویی... عجب عابر
...بیکاری
و چشمان درشتت را سو یم میکشی
و من بی اعتنا میروم
شاید لحظه ای مرددم میکند
که پول سنگکی را ندادم.... بر میگردم
تو اینبار طره ی موهایت را.... میزنی شانه
و فریاد نورهایی از میانشان پیداست
عاشقم میسازد...
که مبادا هوا ابریست...
ای وای چترم...
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
و به آن کودک توپ به دست نگاه میکنی
و من رهگذری ساده ام
که هر روز میگذرم...
و تو با خودت میگویی... عجب عابر
...بیکاری
و چشمان درشتت را سو یم میکشی
و من بی اعتنا میروم
شاید لحظه ای مرددم میکند
که پول سنگکی را ندادم.... بر میگردم
تو اینبار طره ی موهایت را.... میزنی شانه
و فریاد نورهایی از میانشان پیداست
عاشقم میسازد...
که مبادا هوا ابریست...
ای وای چترم...
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
تبلیغات 