رهگذر
و به آن کودک توپ به دست نگاه میکنی
و من رهگذری ساده ام
که هر روز میگذرم...
و تو با خودت میگویی... عجب عابر
...بیکاری
و چشمان درشتت را سو یم میکشی
و من بی اعتنا میروم
شاید لحظه ای مرددم میکند
که پول سنگکی را ندادم.... بر میگردم
تو اینبار طره ی موهایت را.... میزنی شانه
و فریاد نورهایی از میانشان پیداست
عاشقم میسازد...
که مبادا هوا ابریست...
ای وای چترم...
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
برف
حقیقت پنهان میشود ... تو...
خواهشا بخند
لبخندت غول ترین قله ی غم را فتح می کند
لطفا بخند...
پرچم شاهکارت نمایان است.
به رنگ چشمهایت
برف از تو جان گرفت
وقتی در شب برهنه
تاریک
وجودت کلبه را درخشان کرد
کوران باهم دیدند ... تو چه کردی
پریشانش کن ... تا بهمن بیاید
سپیدم کن...
بیا!... سپیدم کن
خراباتم امشب
سردم... بیا فوتم کن...
بکش ... بکش
مرا در آغوش ببر
تمامم کن سپیدم کن
آی سپیده... برفم کن
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
لیلا
خدای من ، خدای خوب و مهربان من و قبل کوچکم دوست داریم
روی تاب خاطرات بچگی کنیم به دور از سیلی و فحش باغبان
لیلا ... کجا می روی لیلا بدون من
ها ... نرو اینبار را نرو ... با من بمان
و بعد ...
های های بلند می خندیم ... هی اشک شوق گونه را تر می کند
همیشه مادرم فکر می کرد گریه کرده ام ... لیلا ...
آنشب که د رخواب بودم نامت ورد زبانم بود
پدرم زنش را دستی کوبید و گفت :
ببین چه می گوید ... لیلا کیست ؟
نکند مخش را زده اند !
اصلا مگر اینجا دزد دارد ؟!!
من بدور از چشم باغبان هی هول می دهم ...
گل می دهم ...
دزدکی گونه را نوازش می دهم !!
توی می خندی های های بلند بلند می خندیم
هی اشک شوق گونه را تر می کند
گواه من بالش ترم است
لیلا ... لیلا ...
تو کلاس چندمی لیلا ... یعنی چند سال دیگر کلاس چندمی ؟!
چه کیف خوشگلی ... آلیسه ؟! ...
منم دارم فوتبالیستا!!!
دیروز که تو کوچه نبودی ... سگ شدم دلم گرفت
یه گوشه نشستم ... پریدم به بچه ها !!!
راستی چشات چه جادویی دارند از دور که آروم میدی کنار پرده ها را ...
چه سلیقه ای ... به به ... هی به خودم دادم این دلخوشی ها را
نه لیلا ... نه لیلا ...
مگذار این نقطه چین ها فریاد کشند
هنوز تفنگ آب پاشم پر آب است ...
لیلا ...
بیا با هم خیس کنیم خاطرات را
حضور تو گرم می کند لحظه ها را ...
اگر به من باشد دنیا را ...
آه لیلا ...
دستی به شانه ام خورد و باز ...
بچه ای که می گفت کجایی بابا ... !!!
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
من با آنجایتان کار دارم!
من با آنجایتان کار دارم !
دستتان را کمی بالا ببرید
روی شقیقه هفت تیر کنید ... بعد شلیک !!
ار خون پاشیده برسقف
پیداست
عده ای بیهوده ماشه را کشیده اند !!
من با آنجایتان کار دارم!
پایتان را آرام روی چمن خاطرات
بگذارید
مبادا ... له ... کنید
هنوز یک نقره لابه لای برپی نفس می کشد
آرام نزدیک شوید
من با آنجایتان کار دارم !!!
زوزه تیغ سردی ؟! بجا مانده یا نه !؟!
یاد یاران با وفا گرامی باد ...
دزدان همه خوابند امشب ... هدیه ای دارم برایت ... یا نه !؟!
من با آنجایتان کار دارم
آنجا که به لب آتش شد .
زنی در گوشه ای نشست ... پیپ به دست شوهرش داد
که با هر پوک آن لیلی از ایوان بی خواب می شود .
من با آنجایتان کار دارم
آن روز دختری
به بام کبوترها دست برد
عابری بی کار ... در فکر ...
جوجه هایم را چه کس برد ؟!!
این جا شعر دفن آرزوهاست
آخرین باد پیچید در باغ ...
گرگ کلاس اولم می گفت
گرداب آرزوها اینجاست !
من با گربه ها کار دارم ؟!
آنکه قصه ای دوباره بنویسد ...
من با قصه ها دعوا دارم ...
((دیوانگی))
قالب وبلاگ - تالار وبلاگ نویسان
تبلیغات 