تبلیغات
کلک - مطالب ابر داستان کوتاه
پنجشنبه 2 دی 1389

دو خط موازی

   نوشته شده توسط: کلک    نوع مطلب :داستان کوتاه ،

دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغد کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه خود جای دادند . خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .

من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط یک نردبام . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت . خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند . دو خط موازی لرزیدند و به همدیگر نگاه کردند و خط دومی پقی زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نه این امکان ندارد . حتما یک راهی پیدا می شود . خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زیر گریه زد . خط اولی گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید . از زیر در کلاس گذشتند . وارد حیاط شدند . و از آن لحظه به بعد سفرهای آن دو خط موازی شروع شد . آنها از دشت ها ، از صحراهای سوزان ، از کوههای بلند ، از دره های عمیق ، از دریاها و از شهرهای شلوغ گذشتند .

سالها گذشت و آن ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت : این محال است ، هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید ، از همین الان ناامیدتان کنم . اگر میشد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت ، پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است . شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید تمام مواد خواص خود را از دست می دهند .ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی کره زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان  . دنیا کن فیکون می شود . سیارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم می کنند . نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .

و بالاخره به کودکی رسیدند . کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم می رسید. نه در دنیای واقعیات . آن را در دنیای دیگری جستجو کنید ... دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند . اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت . آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست می دادند . خط اولی گفت : این بی معنی است . خط دومی گفت : چه بی معنی است . خط اولی گفت : این که به هم برسیم. خط دومی گفت ک من هم همین طور فکر می کنم . و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد . خط اولی گفت » بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم . خط دومی گفت : شاید ما هیچ وقت از آن صفحه نباید بیرون می آمدیم . خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش . نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد .

و آن دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .




قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان

برچسب ها: داستان ، داستان کوتاه ، دو خط موازی ،